تبليغاتX
نوشته های نونا و نوید
گفته های هرچند تکراری ولی تاثیر گذار
 

زمانی که چهره ات را تجسم می کنم انگاری قلبم... آره خودشه قلبم.. وایستاده دیگه کار نمی کنه...

همون قلبی که یه روزی واسه تو میزد... فقط واسه تو...

عشقش این بود که فقط یه لحظه یآن ناز چشماتو ببینه...

خیلی زیاد نبود ولی کاشکی می دونستی حسود زیاده...

حسودی که تباهم کرد...

می دونی عشق من... خنده مال منه... ولــــی کاشکی میدونستی عین زهره مار میمونه...

یه خنده ی ابلهانه که واسه خودمم سواله...!

نفس هام به شماره میوفته وقتی عکس نازتو می بینم... می دونی بغضم میگره...

یادم میاد یه روزی موهامو ناز میکردی... نمی دونم چرا اون وقت گریه می کردی...

یادم میاد اشک چشاتو پاک می کردم... من خر بودم نفهمیدم... چرا گریه می کردی...

دلم می گفت میمونی... چشات همشو نقض کرد... بازی ابلهانه ایست... چشم تو و قلب من...

بازم مثل همیشه برد مال تو قشنگم... بازنده بودم و هستم ای کاش دورت بگردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:4  توسط نونا  | 

يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمي...

ديشب وقتي كه صداتُ پس از روزها از پشت سيمهاي تلفن شنيدم به سختي تونستم تشخيص بدم كه خودتي...

داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدي... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشناي من كه يه روزي از 100 فرسخي مي شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است...

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...

ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....

هميشه ازم دور بودي.... هميشه....

ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....

ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...

ديشب دلم هوات كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..

ديشب شب بدي بود...

واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي سريع... بعضي جاهاش هم stop مي كردم و به چشمات خيره مي شدم...( آخ كه چه قدر دلم هواي چشمات كرده )

اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...

يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجرة بارون خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگي هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....

هنوزم دوست دارم اي عشق ديرينة من

يه پاكت نامه... يه عكس يادگاري... يه دل شكسته... يه دست لباس...

راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالي... كنار يه قبرستون ... يه قبر خالي... بي نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالي... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك

يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...

حالا ديگه جات مشخصِ ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي نام و نشونه...

این متن مال من نیس ولی نزدیک به حس هام
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط نونا  | 

خواندم :
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند
من عاشق محبت جستجو کردم.....
و نوشتم :
زین پس باید به جای واژهُ آشنای عــــــــــــشــــــــــــــــق بگویید نیست شدن و از نو ساختن!
زیبای من ، نمیدانی چرا و نمیدانم چگونه این حرفها را میزنم؟
کاش نگویی سنگدل شده ام
یادت هست که با آمدنت چشمانم تر شد
زمانیکه آن عشق روز رهایی را در آسمان تاریک شبهایم تصاحب کردم
زمانیکه آمدی و قصهُ تلخ چون عسل!! جدایی را سرودی
و من سردر گریبان ماندم در آن شب و روزهای بی کسی و بدون آرامشم
و تنها آن پیمان ها و عهدهایی که با هم زنجیر کردیم را همدم خود داشتم
و تو حتی زمان رفتنت با آمدنت یکی بود
آن گل سرخ را که به یادگار از خود برایم گذاشتی
در سکوت بدون حس اتاقم پژمرد
وقتی به آن گل دست زدم
مصنوعی بودن آن را با پژمرده شدن اکنون تضاد می دانستم
اما زمانیکه تو من طبیعی را مصنوعی کردی
آن گل سرخ مصنوعی را باور کردم که پزمرد
ای هنوز تک گل کاشتهُ من در نگاه بیابان
غرورت را غرورم نظاره کرد و تمام شد
صدای ثانیه شمار مانند ناقوص مرگ برایم تداعی کنندهُ زمان اعدام است

خط سوم را !
سه خطی را گویم که او نوشت
آن خطاط مسکوت
که یکی او خواندی و لا غیر
یکی را هم او خواندی و هم غیر
و یکی را نه او خواندی و نه غیر او
من نیز می گویم آن خط سوم منم!
این حرفهایم را مکتوب دفترم می کنم تا روزی به دست کسی برسد که من می خواهم!
میدانی ای ذرات اشک
من هیچ زمان را به یاد نمی آورم که میتوانستم گریه کنم و گریه نکردم و نوشتم
من عادت به مکتوب نداشتم
چون نمی نوشتم و در من میماند!
و لحظات مرا چشمانم حضور و غیاب میکرد
اما حال دیگر نمی توانم گریه کنم
پس می نویسم تا نکند روزی در من نماند وپاک شود تمام خاطرات ذهن فکور من
پس
می خواهم نه عصا را از کور بگیرم و نه عاشق باشم
تا روزی را روی طاقچهُ زندگی ام به عکس خاطرات مبدل سازم!


خدایا تو را نمی خواهم با واسطه بپرستم
می نشینم و به پایت می افتم
او رفت و یادگاری از او ماند
عشق و بی قراری ها سهم من کرد
من تنهایم خدا جان
تازه می فهمم تو خدای من چه می کشی که هیچ کس تنهاییت را پر نمیکند
لحظه هایم به پای او تباه شد
میدانم یک روز دل او برایم فریاد می کند
اما چه فایده
که خیلی دیر شده
دیگر نمی توانم بخندم
نتهای گیتارم فالش بودن زندگی ام را داد می زند
من چه کنم که هر نت را یک پرده بالا و پایین میبینم
چشمانم سیاهی میرود
روزهاست که اعداد ستاره ها را با این چشمانم جذر می گیرم
کاش ستاره ای بودم در آسمان تکبر او که با روباهی خاصی مخلوط بود
کاش امروز را دیروز بود
کاش گذشته واقعا مرده بود
می خواهم از پیالهُ خودم بنوشم
دیگر نه پیاله ای را قرض می دهم و نه
پیاله ای را قرض می گیرم
و نه آب میخورم.......

این نوشته مال من نیس ولی خیلی خوب بیانگر حس هامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:30  توسط نونا  | 

باورم نمیشه که باید انگشتر قشنگتو از گردنم در بیارم ...
باورم نمیشه که نباید دیگه عطرتو بو کنم ....
باورم نمیشه که باید شب ها بدون صدات به خواب برم ...
باورم نمیشه که نباید دیگه اسمتو تو ذهنم زمزمه کنم ...
باورم نمیشه که باید به تو مثل بقیه نگاه کنم ...
باورم نمیشه که نباید بهت بگم دوستت دارم ...
باورم نمیشه که باید بهم نگی دوستت دارم ....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:1  توسط نوید  | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان… بساطش را پهن کرده بود… فریب می فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود : غرور… حرص… دروغ و خیانت… جاه طلبی و قدرت.
هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را… بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد… دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند… موذیانه حندید و گفت: من کاری با کسی ندارم… فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم… نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد… می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی . مومن… زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه… به جای هر چیزی فریب می خورند…
از شیطان بدم می آمد… حرف هایش اما شیرین بود… گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت… ساعت ها کناره بساطش نشستم… تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود… دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم… با خود گفتم: بگذار یک بارم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد… بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را بازکردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود… جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت… فریب خودره بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم… نبود.
فهمیدم که آن را کناره بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم… تمام راه را لعنتش کردم… تمام را خدا خدا کردم… می خواستم یقه نامردش را بگیرم… عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم… شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم… از ته دل.
اشک هایم که تمام شد… بلند شدم… بلند شدم… بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم… که صدایی شنیدم… صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم… به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:9  توسط نونا  | 

 
هیچ کس وسوسه اش نکرد... هیچ کس فریبش نداد... او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی رفت به پشت دروازه رسید... ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید... اما چیزی نگفت
خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو... زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه توست هر وقت که برگردی... و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچکتر از آن بود که او را به کاری وادار کند. شیطان موجودی بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی از گناه چیزی نداشت
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند... او رفت تا کودکانه اشتباه کند
او به زمین آمد و اشتباه کرد... بارها و بارها... اشتباه کرد... مثل فرشته ای بازیگوشی که گاه گاه دری را بی اجازه باز می کندیا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد... می افتد و دست و بالش می شکند
اشتباهای کوچک او مثل لباسی نا مناسب بود که گاهی کسی به تن می کند... اما ما همیشه تنها لباس هایش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز او بی آن که چیزی بگوید... لباس های نا مناسبش را از تن در آورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد... دو بال کوچک که سال ها از ما پنهانش کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد
او به بهشت رفت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند... صدایش را می شنویم... زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:19  توسط نونا  | 

مهم نیست که یک بار دو بار ده بار در زندگی عاشق شویم

همیشه در وضعیتی قرار میگیریم که نمی شناسیم

عشق می تواند مارا به دوزخ یا بهشت ببرد

اما همیشه ما را جایی می برد

باید تا هر کجا که هست به دنبال عشق برویم

حتی اگر به معنای ساعت ها روزها و هفته ها نومیدی و اندوه باشد

چون در لحظه ای که در جست و جوی عشق به راه می افتیم

او نیز به جست و جوی ما بر می خیزد

و ما را نجات میدهد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:5  توسط نوید  | 

 

هفته اول

 

خدایا من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم...

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد... می آید سراغت.

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: " من این حرفها سرم نمیشود... باید دعاهایم را مستجاب کنی."

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند... همانی که نمازهایش یک درمیان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد... همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود البته گاهی هم خودخواه... گاهی هم دروغگو.

حالا یادت آمد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه آدمی که داری... بتوانی من یکی را تشخیص بدهی.

البته می دانم که مرا خوب می شناسی.

تو اسم مرا می دانی... می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه می روم... تو حتی اسم تک تک معلم های مرا هم می دانی... تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است اما...

 

خدایا!

اما من هیچ چی از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است... چرا یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من برای همین می نویسم. آخر می دانی من مدتهاست که میخواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام.

دوست دارم عوض بشوم... دوست دارم بزرگ بشوم... دوست دارم بهتر باشم.

من یک عالم سوال دارم...سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست... دوست دارم تو جوابم را بدهی.

نمی دانم شاید من هم اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟!

راستی یادت باشه این نامه یک راز است خدا!... راز من و تو.

خواهش می کنم درباره ی این نامه به کسی چیزی نگو... حتی به مادرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:50  توسط نونا  | 

 

همه ما راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است.

اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها... رد پای عبور است.

فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.

اینجا هم فقط یه بهانه است... بهانه ی رد شدن و قد کشیدن.

اینجا نه قاعده ای دارد و نه نظمی. تنها قاعده اش نوشتن برای اوست.

با 52 هفته!

که در هر هفته اش... تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای.

برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن!

این روز ها آدم ها سرشان شلوغ شده است... بعضی ها حوصله ی خدا را ندارند... حال او را نمی پرسند... برایش نامه نمی نویسند... اما تو این کاررا بکن. تو حالش را بپرس... تو چیزی برایش بنویس... ساعت هایت را با او قسمت کن...ثانیه هایت را هم!

 

و اما آن کتاب آسمانی... یادت هست؟

اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روز ها... این کلمه ها همه جا هست اما کسی آنها را نفس نمی کشد!

کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن...

و اما این آیه ها که لابهلای هفته های تو آمده است... تلنگر کوچکی اسن به قلب بزرگ تو... تا بروی و سراغی از ایشان بگیری.

دیگر چه بگویم... که تویی و کلمه و خداوند.

پس برایش بنویس... بنویس... هر چه که باشد...

 

*این مطالب که در قسمت "نامه های خط خطی" گذاشته می شود... نوشته های عرفان نظرآهاری است و ما با گذاشتن این مطالب در این وبلاگ می خواهیم بگوییم که با ایشان هم عقیده ایم.

 

برای بیشتر دانستن درباره ایشان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط نونا  | 

 

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جاروکن. شب چهلمین...خضر(ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را آب و جارو کردم ولی خضر(ع) نیامد...زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.

 

گفنتد: چله نشینی کن. چهل شب خوت باش و خدا و خلوت... شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم... اما هرگز بلندی را بوی نبردم...زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.

 

گفتند: دلت پرنیان بهشتی است... خدا عشق را در آن پیچیده است... پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم... بوی نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم...شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

 

به اینجا که می رسم... نا امید می شوم... آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم.

اما فرشتهای دستم را می گیرد و می گوید: هنوز فرصت هست... به آسمان نگاه کن... خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است... دلت را روشن کن... تا چاچراغ خدا را بیفروزی.

فرشته شمعی به من می دهد و می رود.

راستی امشب به آسمان نگاه کن... ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:47  توسط نونا  | 

 


نوید و نونا